شناسه : 36573160


شهید محمدرضاپورسلطانی در خانواده ای مذهبی در شهر بافق پا به عرصه وجود نهاد. وی در دوران کودکی علاقه زیادی به فراگیری قرآن داشت و درکنار دروس ابتدایی به فراگیری پرداخت.

به گزارش یزدرسا؛ شهید محمدرضاپورسلطانی در خانواده ای مذهبی در شهر بافق پا به عرصه وجود نهاد. وی در دوران کودکی علاقه زیادی به فراگیری قرآن داشت  و درکنار دروس ابتدایی به فراگیری پرداخت.

وی جوانی پاکدامن وامین بود و در امور خانه به والدینش یاری میرساند. در سال 1353 طی یک دوره هشت ماهه در کلاس سوزن بانی به استخدام راه آهن درآمد و تحصیلاتش را به طور شبانه ادامه می داد.

در دوران انقلاب او نیز در کلیه تظاهرات و اعتصابات علیه رژیم منفور پهلوی پیش قدم بود و اولین کسی بود که عکس امام خمینی(ره) را در نگهبانی ایستگاه راه آهن جایگزین عکس بنی صدر ملعون کرد.

روحیه انقلابی وی باعث شد از طرف ناحیه جنوب شرق برای انجمن اسلامی راه آهن بافق انتخاب شود. با شروع جنگ تحمیلی پس از یک دوره آموزش نظامی در یزد عازم جبهه مریوان شد و پس از چندین بار اعزام، در عملیات بیت المقدس ندای حق را لبیک گفت.

قسمتی از وصیت نامه شهید پورسلطانی:

هرچه امام فرمودند باید عملی کنید. به سخنان امام خوب گوش کنیدتا رستگار شوید زیرا خدا در هر دوره ای راهنمایی برای هدایت وارشاد مردم فرستاده که آن حجت خدا در این دوره خمینی است.

پدرومادرو همسر و فرزندانم ازاینکه محمدرضا را در راه خدا داده اید ناراحت نباشید و خوشحال باشید و باچشمی باز و اراده ای راسخ و باشادی وهیجان خاصی بطرف جهاد علیه کفار رفتم تا شکر نعمت های خدا را بجا آورم  شاید رستگار شوم.

کسانی که مخالف امام و روحانیون مبارز و متعهد و مخالف جمهوری اسلامی ایران هستند نباید زیر تابوت مرا بگیرند و روی قبر من بیایند.

خاطره ای از مادر شهید خلیل آوره از ملاقات با شهید پورسلطانی در عالم خواب:

بعد از شهادت فرزندم شش ماه بود که خبری از او نداشتم. شهیدپورسلطانی از شهدای شهرستان بافق که شهید شد بر سرمزارش رفتم و به او گفتم: اگر توشهیدی و راست می کویند که شهید نزد امام حسین(ع) است من شش ماه است که پسرم را ندیده ام امشب باید خواب فرزندم را ببینم.

چندشب بعد یعنی شب جمعه، در عالم خواب دیدم که در همان مکانی که فرزندم بعدها در آنجا (گلزار شهدای امامزاده عبدالله(ع)به خاک سپرده شد) از طریق راهی به زیر زمین رفتم دیدم سه شهید اول شهرستان بافق آنجا شادمان ایستاده اند. گفتم: پس پسر من کجاست؟ گفتند: همین حوالی است.

گفتند چه شده؟ گفتند: شهیدپورسلطانی آمده که همه ما را نزد اباعبدالله(ع) ببرد. گفتم: مگر از آن زمان تابحال هنوز پیش امام حسین(ع) نرفته اید؟ چطور می گویند که شهدا نزد امام حسین(ع) هستند؟ گفتند: ما همراه علی اکبر امام حسین(ع) بوده ایم.

چندلحظه بعد دیدم که پسرم و18 شهید دیگر آن زمان بافق همراه شهید پورسلطانی با وضعی آراسته و مرتب آمدند. به پسرم گفتم: چرا هنوز خدمت سیدالشهدا(ع) نرفته اید؟ گفت: مادر ناراحت نباش، نزد حضرت علی اکبر(ع) بوده ایم. بی بزرگترکه نمی شود جایی رفت امشب شهید پورسلطانی آمده وبزرگتر ما شده و قرار است به صف و با انضباط خدمت امام حسین(ع) برویم.

شهیدپورسلطانی نزدیک من آمد وگفت: این راهرو به سمت امامزاده عبدالله(ع) می رود آنجا امام حسین(ع) و 72 تن از یارانش و امام زمان(عج) نشسته اند، امام خمینی(ره) هم ایستاده و تک تک یارانش را صدا می زند تا به محضر امام حسین(ع) و امام زمان(عج) برسند.

به شهیدپورسلطانی گفتم: من هم می خواهم بیایم گفت نه من اجازه بردن شما را ندارم گفتم: درست است که شما شهیدید اما من هم مادر شهیدم گفت: غصه نخور نوبت شما هم می رسد.

بعد از این خواب به مادرم گفتم: نمی خواهی اجازه دهی برادرم شهید خلیل آواره به جبهه برود؟   همه شهدا نزد امام حسین(ع) هستند.

از آن پس خلیل سه چهارسالی در جبهه بود و آنجا فرمانده عملیات ها بود.

انتهای پیام/




آدرس کوتاه :