شناسه : 36619663


عقل سلیم انسانی نمی‌تواند بپذیرد با کشوری که بصورت مبنایی و تاریخی ، بدعهدی را جزئی از سرشت خود قرار داده از در سازش وارد شود و بصورت مکرر و مدام آسیب ببیند.

به گزارش یزدرسا، علی میرزایی نوشت: مقام معظم رهبری این روز ها بصورت مکرر تکرار میکنند که هزینه سازش با غرب و در رأس آن آمریکا بسیار بیشتر از هزینه مقاومت است.

منطق و گزاره ای که عده ای با تمام وجود در تلاشند تا بر آن نقد و جرحی وارد کنند. عموم مخالفین ایده فوق برخی از احزاب سیاسی داخلی و بعضی از چهره های اپوزیسیون می‌باشند که تأکیدات فراوانی بر رابطه با آمریکا دارند به نحوی که حتی آب خوردن مردم را میخواهند از کانال ارتباط با آمریکا تأمین کنند ولیکن تجویز عدم ارتباط با آمریکا و در پی سازش نبودن ، چارچوبی خارج از منطق و استدلال نیست. این نگرش بنا بر استدلال های فلسفی ، سیاسی و تاریخی مستحکمی استوار گشته است.
 
سیستم فکری و سیاسی غرب و آمریکا بر مبنای سکولاریسم و پایه‌گذارده شده است. سکولاریسم به صورت کلی بر خلاف آنچه همگان میپندارند که به معنای جدایی دین از سیاست است ، اینگونه تعریف نمیشود و معنای اصلی آن دنیوی گرایی می‌باشد. سکولاریسم فقط در رابطه بین دین و سیاست معنا پیدا نمیکند بلکه دنیوی گرایی به معنای عام است. همانطور که گفته شد سیستم فکری آمریکا سکولار است. در سکولاریسم ، اخلاق به مثابه امر الهی وجود ندارد بلکه اخلاقیات چه در حوزه فردی و چه در حوزه اجتماعی مبنایی جز منفعت ندارد.
 
مکتب اصالت سود یا یوتیلیتاریانیسم زیر بنا و اصل اساسی اخلاق سکولار را تشکیل می دهد. در این نگرش سود و منفعت اساسی ترین مسئله بشر است و انجام کاری اخلاقی است که از منظر عملی سود و فایده ای برای ملت و دولت_ملت داشته باشد.
 
آنتونی اربلاستر در کتاب ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب ترجمه عباس مخبر ص ۲۸۸_۲۸۹ در این مورد می‌گوید : « در نظام فکری اصالت سود که در غرب رایج و غالب است ، هر کاری که موجب سود آوری بیشتر شود کاری مجاز و درست و هر کاری که موجب کاهش سود شود کاری نادرست و قبیح است ». از طرفی پراگماتیسم نظریه معرفت شناختی مطلوب غرب و آمریکاست. این پارادایم اساسا آمریکایی امروزه سرلوحه عمل و فعالیت آمریکا قرار دارد. پراگماتیسم به معنای اصالت عمل می‌باشد. در این ایده حقیقت چیزی است که سود عملی دارد.
 
این نحوه نگرش به حقیقت و گوهر اخلاق موجب پیدایی اصالت سود در آمریکا و غرب به معنای امروزی اش میشود ولو اگر از نظر قدمت زمانی این امر برای برخی اینگونه بنظر رسد که این دو نمی‌توانند با هم مرتبط باشند. علی ای حال این نحوه نگرش در عرصه سیاسی و بین المللی عرف سیاسی غرب و آمریکا نیز نفوذ و رخنه کرده بصورتی که بسیاری از استراتژیست های غربی تأکید و تصریح دارند که سیاست امنیتی و استراتژی اقتصادی ، سیاسی و نظامی ایالات متحده و اروپا باید بر پایه « منافع ملی » استوارد شود.
 
این امر تا آنجا پیش میرود که لرد پالمرستون در راه تأمین منافع حتی رای به فدا کردن دوستان میدهد و می‌گوید: « دوستان و دشمنان می آیند و میروند ، اما منافع ، پایدار و همیشگی اند »  و این بنیان اندیشه فلسفه اخلاق و سیاست مدرن غرب جدید است. حال سوالی که مطرح میشود این است که؛ عقل سلیم چگونه اجازه میدهد با چنین نظام فکری زیاده خواه و منفعت طلب از راه سازش وارد شود و وقتی میداند که اساساً هدف نظام غربی ارتزاق منفعت طلبانه از ملت سوژه است ، به سازش با آنها تن دهد ؟ در برابر چنین نظامی عدم وجود مقاومت یعنی زیاده خواهی بیشتر و فرا تر و این یعنی تسلسلی از خواسته هایی که آنها دارند و باید عملی شود و هزینه هایی که ما باید برای عملی کردن اوامر ایشان انجام دهیم!
 
این سلسله لایتناهی هزینه ای سرسام آور است که عمل بدان نمی‌تواند نتیجه یک فکر سالم باشد. حال آنکه مقاومت در برابر زیاده خواهی غرب فقط و فقط بصورت محدود موجبات اذیت و ازار جامعه را فراهم می آورد و اگر مسئولین امر کاربلدانه وارد میدان شوند می‌توانند در همین شرایط فشار برای کشور راه پیشرفتی بیابند. این امر نامأنوس و ناشدنی نیست.
 
چین کشوری است که با وجود تحمل فشار های آمریکایی به قدرت دوم اقتصادی جهان بدل گشته است. حال اینکه چگونه میتوان در شرایط تحریم به فرصت پیشرفت دست یافت خود بحثیست جدا که در این مقال نمی‌گنجد.
 
البته لازم به ذکر است که استدلال ها در چرایی هزینه بری سازش در مقایسه با مقاومت به این استدلال شبه فلسفی و مبنایی محدود نمی‌شود. بدقولی های آمریکا و وحشی گری های اروپایی به میزانی بالا و غیر قابل انکارند که جای هر گونه شک و شبهه ای در لزوم مقاومت در برابر ایشان را پر میکند و هیچ عقل سلیمی به هزینه بر بودن سازش با غرب شک نمی‌برد. در این راستا به چند نمونه از رفتار های غرب در اعتماد زدایی از دیگران اشاره نموده و با اتکا به تاریخ اثبات می‌نماییم که هزینه آمریکا دوست بودن بیشتر از دشمن آمریکا بودن است. در دوران پهلوی دوم سازش با آمریکا و طرح روابط دوستانه با وی در اوج خود قرار داشت ولیکن نتیجه چه بود ؟ آیا ایران کشوری کامل و بلا اشکال بود ؟ آیا در آن دوران نبود که کاپیتولاسیون بر ایران تحمیل شد و آشپز آمریکایی ارجحیت بر وزیر و وکیل ایرانی یافت ؟ آیا آن دوران نبود که آمریکا به راحتی هر چه تمام تر استقلال سیاسی کشور را تحت تاثیر قرار داده و از هر حربه ای چون کودتا و فشار و ... بر علیه ایران استفاده میکرد؟ آیا در آن وهله نبود که شاه ایران اعتراف میکرد که رفتار آمریکا در قبال ایران مانند یک مستعمره است ؟ و آیا باز در آن دوران نبود که بنا به گفته اسدالله علم ، آمریکایی ها ایران و شاه را بعنوان نوکر خود می‌دیدند ؟ در زمان وقوع انقلاب اسلامی آمریکا چه رفتاری با شاه از خود نشان داد ؟ همان شاهی که در ویتنام برای آمریکا خوش رقصی کرد در نهایت چه چیز غیر از کم ارزش شدن حتی در برابر سرباز آمریکایی نصیبش شد ؟ این نتیجه سازش با آمریکا در تاریخ ایران بود !
 
البته که نتایج منفی آمریکا پرستی در همین حد محدود نمی‌ماند و قصه دکتر مصدق پر از غصه است. مصدق که از انگلستان بریده و متمایل به آمریکا بود و تلگراف ها و نطق ها در باب آمریکا دوستی از خود به یادگار گذاشته است در آخر سر چه نتیجه ای عایدش شد؟
 
غمناک است که در قرن اخیر کشور ایران تا این حد از آمریکا ضربه خورده است و باز هم عده در داخل متمایل به روابط با آمریکا هستند و آن را کد خدا میدانند و راه حل مشکلاتشان را از آمریکا می جویند. باز هم داستان در همین حد باقی نمی‌ماند. نتایج منفی سازش طلبی با آمریکا زخم های دیگری نیز بر پیکر جامعه ایران وارد ساخته است.
 
در دوران بعد از انقلاب به واسطه اعتنا و توجه فراوان قشری از سیاسیون مملکت به آمریکا و کدخدا دوستی آقایان ، ضربه های اساسی به کشور وارد شده است که به چند نمونه اشاره می‌گردد.
در سال های ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۴ بواسطه چرخشی که در سیاست های نظام به واسطه دولت آقای هاشمی رفسنجانی بوقوع پیوسته بود ، آمریکا تبدیل به بزرگترین شریک تجاری ایران گشته بود. مسئولین دولت سازندگی با استقبالی بی سابقه در ها را به روی کالای آمریکایی باز کرده بودند غافل از آنکه هدف آمریکا وابسته کردن کشور به جنس آمریکاییست.
و البته آمریکا نیز خریدار اصلی نفت ایران محسوب می‌شد. به این نحو که پنجاه درصد نفت ایران بوسیله امریکا خریداری می گشت. این سیاست ادامه پیدا کرد تا آنکه آمریکا در سال ۷۴ به یکباره سیاست تحریمی « داماتو و گینگریج » را در پیش گرفت که بر اثر آن ۳۵ درصد درآمد های ارزی ایران که از مجرای آمریکا تأمین می‌شد به صفر رسید و خریدار اول نفت ایران در عرض سه ماه هیچ گونه خریدی از ایران انجام نداد.
 
حال خود حساب کنید که با وجود خوش رقصی های که برای آمریکا شد ، آمریکا چه ضربه اساسی ای به اقتصاد ایران وارد آورد. در نمونه دوم به برجام نافرجامی اشاره میکنیم که علی رغم تبلیغات فراوان در باب آن نه تنها به نتیجه نرسید بلکه خسارت محضی برای ایران شد.
 
سخن گفتن در باب برجام بیهوده است. این موضوع چنان به عرصه عمومی کشیده شده است که در باب آن هر قلم زدنی عبث است. ضربه های آمریکایی در قبال درخواست سازش دوستان داخلی ما بدین حد محدود نمی شود. در ماجرای مک فارلین نیز دوبارتا از سوی مقامات وقت ( هاشمی رفسنجانی ) تمایل به سازش با آمریکا بروز و ظهور در عرصه رسانه ای یافت .
در این عصر ایران بنا بر تصمیمات دو جانبه ای به رها سازی گروگان ها پرداخت ولیکن در عوض از آمریکا بدقولی و بدعهدی دید ! این قصه سر دراز دارد.
ضربه خوری سازشکاران از آمریکا محدود به ایران نمی شود. در دهه ۱۹۵۰ آمریکا با دولت وقت یونان روابط دوستانه ای برقرار نمود. دولت یونان در آن دوران بدلیل سیاست های ضد چپ خود تمایل فراوانی به آمریکا از خود نشان داد. ورود آمریکا به عرصه یونان همانا و وابستگی تام یونان به آمریکا همان !
 
آمریکا با در کنترل گرفتن ارتش از راه تجهیز و تطمیع عملاً یونان را متعلق به خود ساخته بود. سازمان اطلاعاتی « کیپ » از روی الگوی سیا ( کیپ ترجمه سیا در زبان یونانی است ) تشکیل شد و بیش از پیش به پیشبرد اهداف آمریکا کمک نمود. در آن دهه ایالات متحده ، نظارت و دستیابی خودکامه ای بر محافل اقتصادی یونان اعمال می‌نمود از جمله : نظارت عملی مســلط بر بودجه، مالیات، نشر اسکناس، سیستمهای قیمتگذاری، تعیین دستمزد، برنامه ریزی دولتی، صادرات و واردات، نظارت بر ارز و بازسازی نظامی.
 

در سال ۱۹۴۹ سازمان سیا دو منطقه بی ثبات آمریکای لاتین را شناسایی کرد. دولت «آیزنهاور» در ارتباط با یکی از آن دو منطقه، «بولیوی»، ارتش آن کشور را تحت کنترل در آورد و آن را با جنگافزار مدرن تجهیز کرد و صدها افسر را به «مدرسه کودتا» در پاناما و سایر نقاط فرستاد. در سال ۱۹۶۴ کودتایی به وقوع پیوســت. کودتای ۱۹۸۰ نیز با کمک شخصی به نام «کالس باربی» انجام شد. علی ای حال بولیوی کشوری بود که آمریکا در آن ایفای نقش بسیاری داشت.

در تحقیق اخیر «یونیسف» ميتوان پیامدهای مداخله ایالات متحده در بولیوی را مشــاهده کرد: «یک نوزاد از سه نوزاد بولیویایی، در سال اول جان خود را از دســت ميدهند. بنابراین بولیوی در کنار بالاترین میزان تولد، پایین ترین نرخ رشد جمعیت را داراست.»

«سازمان فائو»تخمین ميزند که بیش از نیمی از کودکان بولیوی از سوء تغذیه رنج ميبرند. در میان واجدین شرایط کار، ۲۵%بیکار و ۴۰ %دیگر در بخش اشتغال غیر قانونی (مانند مواد مخدر و قاچاق) فعالیت مي کنند.

همه و همه این اتفاقات در زمانی بوقوع میپیوندند که آمریکا مستقیماً در بولیوی صاحب فعل و ابتکار است. حضوری بد یمن و نحس که برکت زندگی را از بولیوی گرفته بود.

فریدریک اچ گارو در کتاب « علیه تروریسم » ، ص ۱۶_۱۸ تصریح میکند که صدام حسین بعنوان خادم و مرتبط آمریکا و مجری اوامر ایشان در منطقه در نهایت چنان مصیبتی از جانب آمریکا دامن‌گیر وی شد که کمتر در تاریخ یافت می شود.

حال با وجود این سطح از دلایل و شواهد منطقی و تاریخی باید از کسانی که تأکیداتشان بر لزوم ارتباط با آمریکا هنوز هم که هنوز است گوش را می‌خراشد پرسید که طبق کدام منطق از مقاومت و ثمره فوق العاده مبارک آن دست بر کشیدید و رای بر سازشی دادید که به فرجام نرسیده مشخص است که نتیجه برجام را دارد؟

عقل سلیم انسانی نمی‌تواند بپذیرد با کشوری که بصورت مبنایی و تاریخی ، بدعهدی را جزئی از سرشت خود قرار داده از در سازش وارد شود و بصورت مکرر و مدام آسیب ببیند.

انتهای پیام/




آدرس کوتاه :