dark_mode
جمعه, 16 مرداد 1405
آیا مایل به نصب وب اپلیکیشن پایگاه خبری یزد رسا هستید؟
اربعین امسال متفاوت از سال‌های دیگر شد
یادداشت؛

اربعین امسال متفاوت از سال‌های دیگر شد

دشمن فکر می‌کرد با موشک می‌تواند مسیر را از عاشقان خالی کند؛ اما زائران، با مشت‌های گره‌ کرده آمدند و در کربلا فریاد زدند: «ما پای انقلابمان هستیم.» این، اربعینی بود که همه‌ی معادلات را به هم ریخت.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «یزدرسا»، فاطمه السادات  دهقان فعال اجتماعی در یادداشتی نوشت: دشمن فکر می‌کرد با موشک می‌تواند مسیر را از عاشقان خالی کند؛ اما زائران، با مشت‌های گره‌ کرده آمدند. در ذهن‌شان می‌گذشت که مادران شهدا، از درد دوری می‌شکنند. اما آن‌ها در کربلا فریاد زدند: «ما پای انقلابمان هستیم.» این، اربعینی بود که همه‌ی معادلات را به هم ریخت.

مسیری که به سیدالشهدا منتهی میشد، امسال فرق داشت. جنگ، تهدید و شلیک موشکی که قرار بود مسیر را خالی کنند، اما نشد. نشد که اراده‌ی عاشقان، با گلوله بریزد. نشد که زائر حسین، از راه برگردد. دشمن به مرز شلمچه زد اما مرز دلدادگی عاشقان به ارباب نه تنها طنابش پاره نشد که بیشتر به سوی معشوق گره خورد. کسانی که قصد نیامدن داشتند، بعد از آن حمله، برخاستند و رفتند. انگار که تهدید، انگیزه‌شان را دوچندان کرد. انگار که می‌خواستند به همه بگویند: ما از مرگ نمی‌ترسیم، ما از خیانت می‌ترسیم.

المان‌هایی که فریاد مقاومت سر می‌دادند

در میان جمعیت بیشترین تصویر، تصویر آن مرد آسمانی یعنی رهبر شهید انقلاب به چشم می‌خورد. در هر قدم، تصویر امام شهید روی لباس‌ها، روی پرچم‌ها، روی دل‌ها خود نمایی می‌کردند. یکی بوسه بر تصویر میزد، یکی آن را در بغل گرفته بود و دیگری بر کوله‌اش نصب کرده بود. 
زائری از باکو، با چشمانی بارانی، دست می‌کشید روی عکس آقا و زیر لب نجوا می‌کرد: «کسی که با او دشمنی کند، خدا لعنتش کند، بسوزد و نابود شود.»
عراقی‌ها هم در کنار ایرانی‌ها، پرچم سرخ انتقام را به دست گرفته بودند و فریاد انتقام سر می‌دادند و به سمت کربلا حرکت می‌کردند. 

زائران، با حرکت نمادین پرتاب موشک با دست‌هایشان، به قدرت موشکی ایران اشاره می‌کردند. مشت‌هایی گره‌ کرده، که هر کدام، با رهبر شهید تجدید پیمان می‌کردند و مرگ بر صهیونیست می‌گفتند. صدای «مرگ بر آمریکا» از جان هر ایرانی و عراقی و هر سو بیرون می‌آمد و خانواده‌ی شهدای ناو دنا هم در کربلا این فریاد را سر می‌دادند.

حضور ۱۶۸ شهید میناب

بین همین جمعیت، رد پای ۱۶۸ شهید میناب، روی خاک عراق ماند. از دانش آموزی که با کوله‌پشتی صورتیش آمده بود تا بگوید: «ما همیشه به یادشان هستیم، به نیابتشان آمدیم.» تا المان کوله صورتی که به همت معاونت فرهنگی مشهد، برای رساندن فریاد مظلومیت کودکان مدرسه‌ی میناب به نجف اشرف منتقل شده بود. خودش مرثیه‌ای بود برای ظلم‌ستیزی، فریادی بود برای انتقام. کوله‌ای که زائران، حرف‌های ناگفته‌شان را بر تن آن نقش می‌زدند.
هنرمندی از اراک، با ابرپرچمی به نام «باید برخاست»، روایت تازه‌ای از عاشورا و خون‌خواهی را به مسیر آورد. روی آن پرچم، اسامی شهدا را نوشت تا یادشان زنده بماند.

مادران و پدران قامت خم نکردند

در این مسیر، مادران و پدران شهدا بودند. از شهدایشان گفتند. از دل سوخته‌شان، از افتخار داغ‌دار بودن.
پدر شهید سبحان گفت: «گذرنامه‌اش را پر کرده بودم که امسال با خودمان بیاید. اما سبحان از ما زودتر آمد. آمد تا ما پدر و مادران مدرسه‌ی شجره‌ی طیبه و خیلی از شهدای دیگر را بدرقه کند. افتخار می‌کنم به پسری چون شهید سبحان.»
مادر شهید دانش‌آموز، محمدصدرا زارعی‌پور، با چشمانی که از غصه می‌درخشید، زمزمه می‌کرد: «محمدصدرا الان جایش خالی است در سقاخانه‌ای که خادم الحسینش بود. از درسش شکایت داشتم، اما مدرسه آنقدر از او تعریف کرد که خجالت کشیدم. آمدم خانه و از او معذرت‌خواهی کردم. دوست داشتم فعال بماند، اما این حادثه آمد و نگذاشت بچه‌هایمان به آرزوهایشان برسند.»

پدر شهید سورنا حسین‌پور، با صدایی که می‌لرزید، اما استوار بود، گفت: «امسال اربعین را به نیت رهبر شهیدم و پسر شهیدم قدم برداشتیم. من نه نظامی‌ام، نه بچه‌ام نظامی بود. هنگام شناسایی پیکر پسرم آنچه از کربلا شنیده بودم را به چشم دیدم. سورنا را با لباس پرسپولیسش شناختم. خدا شاهد است، نتوانستم به صورتش نگاه کنم‌. تعدادی از بچه‌ها مجروح شدند، بعضی سوختند، بعضی چشم ندارند، بعضی هنوز در بیمارستانند. حدودا دو ساعت بعد درمانگاه که کنار مدرسه بود را زدند، اگر واقعا اشتباه شده بود، چرا درمانگاه را زدند؟»

مادر شهید امیرعلی حسن‌زاده، با عکسی که از فرزندش و همسرش در آغوش داشت، روایت کرد: «امیرعلی، یازده ساله، کلاس پنجم و حافظ قرآن، بسیجی فعال بود. همسرم دنبال او رفت. انفجار اول، یکی را نجات داد. انفجار دوم، هم امیرعلی، هم همسرم و هم راننده‌ی آژانس، به فیض شهادت رسیدند. کاور ها را که باز کردیم من از امیرعلی فقط یک کف دست با یک مچ پا پیدا کردم. پیکری نبود. پیکرها همه سوخته و اربا اربا شده، زیر آوار مانده بود.»

مادر شهید ادامه داد:« اما هیچ وقت نمی‌خواهم چیزی که به کشورم هدیه کردم، در راه رهبرم دادم، پس بگیرم. ما مادران شهدا، خیلی استقامت داریم. ما بعد از پنج ماه برای سومین بار تشییع پیکرها را داشتیم. ولی ضعف و ناتوانی نداریم. الان وقت عزا گرفتن ما نیست. وقت این است که به مردم دنیا بفهمانیم که ما پای انقلابمان هستیم، با رهبر جدیدمان بیعت کردیم. رهبرمان هم مثل ما همدم است و می‌فهمد، چون خانواده از دست داد است و همدرد ماست.»

حضور پدر شهید، همسر شهید و داماد شهید در میان جمعیت، بدون تشریفات

در فضای مجازی می‌چرخیدم که وارد کانال شخصی خبرنگاری شدم، نوشته بود:« ظهر هفتم مرداد، نجف، حرم امیرالمؤمنین(ع). دیداری داشتم با پدر شهید، همسر شهید و داماد شهید. در حرم ایستاده بودم که نگاهم به حضور بی‌آلایش یک روحانی افتاد. نه خبری از همراهان بود، نه تشریفاتی، نه بادیگاردی. فقط یک مرد ساده و بی‌ریا، میان زائران. جلو رفتم، سلام کردم. ایشان با مهربانی مرا در آغوش کشید و دستم را فشرد. باورم نمی‌شد این همه تواضع و مردمی‌بودن در یک شخصیت این‌چنینی. او کسی نبود جز، حجت‌الاسلام والمسلمین محمدی گلپایگانی، داماد رهبر شهید انقلاب، و پدر شهیده‌ی ۱۴ ماهه، زهرا محمدی گلپایگانی.»

تسبیح‌هایی که عاقبت‌بخیر شدند

امسال، جایِ خیلی‌ها خالی بود. آنهایی که سالِ پیش، کنارِ ما بودند. آنهایی که در این مسیر، قدم می‌زدند و حالا در آسمان‌اند. عمودها، یادشان هست که مرد مهربان و متین سیاستمدار، چه کسی بود. شهید علی لاریجانی، آن که افتخارش خادمی سیدالشهدا بود. حالا خانواده‌اش عهد کرده بودند تا به یاد آن پدر و پسر، شهید علی لاریجانی و شهید مرتضی لاریجانی، تسبیح‌هایی را به زوار بدهند. تا وقتی که به حائر حسینی می‌رسند، یاد این خادمان هم باشند.

آرزویی که برآورده شد

در میان همین موج عظیم زائران، یک روایت پنهان، دلها را می‌فشرد؛ روایت خود رهبر شهید. کسی که در یکی از سخنرانی‌هایش با حسرتی شیرین گفته بودند: «بعضی‌ها عاشق امام حسین‌اند، عاشق اربعین هستند. حالا شماها خیلی‌هاتان که خودتان رفتید، بنده که محروم بودم و مشتاق بودم. گرچه دوریم، به یاد تو سخن می‌گوییم...»

حالا امسال، آن حسرت به اجابت نشسته بود. نه در خواب، نه در خیال، بلکه در عین خاک کربلا. پیکر مطهر او را در حرم امام حسین(ع) تشییع کردند و زائران، به نیابت از او، ستون‌های این جاده را می‌شمردند. هر عمودی که از کنارش می‌گذشتند، یاد آن مرد محروم مشتاق بود. گویی او هم این‌بار، در میان جمعیت بود؛ نه با پیکر، که با نیت هزاران زائری که قدم‌به‌قدم، آرزوی دیرینه‌اش را برآورده می‌کردند.

این اربعین، یک نمایش عظیم ایستادگی بود در برابر تهدید، یک بیعت دوباره با آرمان‌های یک رهبر آسمانی، و یک فریادرسای متعهدانه از خاک ایران تا آسمان عراق بود. زائران با پاهایی که تاول زده بود، اما دلی که سرشار از عشق بود، به خانه بر می‌گردند؛ نه برای استراحت، که برای ادامه‌ی راه. چون می‌دانند این مسیر فقط به کربلا ختم نمی‌شود؛ این مسیر، تا ظهور آن موعود منتظر ادامه دارد.

short_link

comment / reply_from

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر می‌گذارید!