یادداشت؛
روایتِ حسرتِ یک خبرنگار
آقای من... پدرِ شهیدِ ایران... سهم من از تمام این روزها، تنها حسرت بود. حسرتِ نیامدن. حسرتِ نرسیدن.حسرتِ آنکه توفیق سربازیتان در این روزها نصیبم نشد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «یزدرسا»، محیا زادهاشکذری خبرنگار گروه اجتماعی نوشت: بعضی آرزوها، آنقدر بزرگاند که حتی اگر هرگز به آنها نرسی، باز هم تا پایان عمر در گوشهای از دلت زنده میمانند.برای بسیاری از ایرانیان، رسیدن به بیت، تنها یک سفر نبود؛ رسیدن به جایی بود که فاصله دلها از میان برداشته میشد و هزاران نفر، بیآنکه یکدیگر را بشناسند، یکصدا و همنفس، از عمق باورشان فریاد میزدند:«خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست.»
و برای یک خبرنگار، چه رؤیایی شیرینتر از آنکه تاریخ را نه از پشت قابها، که از میان ازدحام اشکها و لبخندها روایت کند؟ آنکه دوربینش تنها تصویر ثبت نکند، بلکه تپش قلب یک ملت را قاب بگیرد. اما تاریخ، همیشه با آرزوهای ما مهربان نیست.
روزها گذشتند تا نهم اسفند از راه رسید؛ روزی که انگار تقویم، رنگ عزا گرفت و ایران، برای لحظهای نفس کشیدن را فراموش کرد. گویی تنها یک انسان از میان ما نرفت؛ بخشی از خاطرات یک نسل، بخشی از تکیهگاه دلهای محزون، بخشی از جانها، آرام و بیصدا از برابر چشمانمان عبور کرد. در دل میگذشت که از آن روز به بعد، باید دیدار را به وعدهای دیگر سپرد.
حالا زمان دیدار رسیده است. هر کس سهم خودش را از این دلتنگی دارد؛ یکی آخرین نگاهش با دلتنگی برای همیشه در حافظهاش قاب گرفته است و دیگری در اولین و آخرین دیدارش چشمان را از حسرت و بیزاری خشک میکند. اما ما... ما شاید از آن دسته باشیم که سهممان تنها تماشای فیلمها و عکسهایی است که هر بار دیدنشان، حسرت را عمیقتر میکند؛ حسرتِ «کاش من هم در آن سیل جمعیت پنهان شده بودم.»
آقای من... پدرِ شهیدِ ایران... سهم من از تمام این روزها، تنها حسرت بود. حسرتِ نیامدن. حسرتِ نرسیدن.حسرتِ آنکه توفیق سربازیتان در این روزها نصیبم نشد.
چه تلخ است وقتی خبر آمدن کسی را میشنوی که تمام دلت میخواهد تنها چند لحظه در کنار او باشی، اما زندگی، هزار بهانه پیش پایت میگذارد و دستت را از رسیدن کوتاه میکند. بعد از آن، هر بار که تصاویر را میبینی، چیزی درونت آرام نجوا میکند که بعضی فرصتها، اگر بگذرند، دیگر هیچگاه تکرار نخواهند شد.
این روزها، دلتنگی، شکل دیگری پیدا کرده است؛ شبیه دستی که آرام، قلبت را میفشارد و بیآنکه سخنی بگوید، تنها حسرت را در جانت زنده نگه میدارد.
شنیده بودم که میگفتند در چنین روزهایی، آسمان نیز بیتفاوت نمیماند. نمیدانم راز این اشکها چیست، اما میدانم بعضی بدرقهها، تنها بر زمین برگزار نمیشوند؛ آسمان نیز سهم خودش را از اندوه برمیدارد.
آقای شهیدم...
هنوز هم زبان، در گفتن واژه «شهید» مکث میکند؛ نه از آن رو که این مقام، برازنده شما نباشد، بلکه از آن جهت که دل، هنوز میان «بودن» و «نبودن» شما سرگردان است. بعضی رفتنها، آنقدر ناباورانهاند که زمان هم از عهده باور کردنش برنمیآید.
شما رفتید؛ همانگونه که زیستید؛ بیهیاهو، بیتکلف و بیآنکه برای خود چیزی از این دنیا بخواهید. گویی تمام سهمتان از این جهان، عمامهای بود که سالها بر سر داشتید، صندلی چوبی سادهای که شاهد روزهای خدمتتان بود و نامی که در حافظه بسیاری از دوستدارانتان ماندگار شد.
و من... گرچه توفیق آمدن نداشتم، اگرچه فرصت سربازی در مراسم وداع و تشییع نصیبم نشد؛ اما یک حقیقت را هیچگاه نمیتوان از دل گرفت. ارادت، گاهی نه با حضور که با دلبستگی معنا میشود.
امروز، برای من، واژه «خداحافظ» کوچکتر از آن است که بار این اندوه را به دوش بکشد.پس به جای خداحافظی، تنها زمزمه میکنم:به امید دیدار...
دیداری که دیگر میان آن، فاصلهای نباشد، حسرتی نماند و اشکی برای وداع بر گونهها ننشیند.تا آن روز، خاطراتت در ذهن تاریخ، نامت در دل دوستدارانت و سخنانت در گوشها نجوا میشود و زنده خواهند ماند؛ همانگونه که بعضی نامها، هرگز از حافظه یک ملت پاک نمیشوند.
و در آخر بگویم خون خواهانت هرگز نمیگذارند شهادتت عادی شود و پرچم «یالثارات الخامنهای» را زمین نمیگذارند.
لینک کوتاه خبر
برچسبها
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!