حالت تاریک
پنج‌شنبه, 08 مرداد 1405
آیا مایل به نصب وب اپلیکیشن پایگاه خبری یزد رسا هستید؟
از شاعر لب‌دوخته کویر تا فرمانده شهید طبس
یزد همیشه سنگر مقاومت بوده است؛

از شاعر لب‌دوخته کویر تا فرمانده شهید طبس

۵۰ روز از آغاز حمله رژیم آمریکایی‌صهیونی و شهادت قائد امت می‌گذرد؛ جهان منتظر فروپاشی ایران بود. اما در یزد، دیار مردانی که روزگاری لب‌های شاعرشان را دوختند و زیر لگد حاکم ظالم بردند، خیابان‌ها خالی نشد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «یزدرسا»، ۵۰ روز از آن واقعه تلخ اسفندماه ۱۴۰۴ می‌گذرد؛ روزی که دشمن آمریکایی-صهیونیستی، در اوج مذاکرات غیرمستقیم دیپلماتیک کشورمان با واشنگتن، ناجوانمردانه آسمان تهران و چند شهر دیگر ایران را هدف حملات موشکی و پهپادی خود قرار داد. آیت‌الله العظمی سیدعلی حسینی خامنه‌ای، رهبر حکیم و فرزانه انقلاب اسلامی، همراه با جمعی از سرداران سرافراز سپاه و ارتش، و نیز کودکانی بی‌گناه و مردمی عادی، در این روز به شهادت رسیدند، این حملات ناجوانمردانه ادامه یافت و جمعی دیگر از مردم بی‌گناه از زن و مرد و بزرگ و کوچک را در اقصی نقاط ایران اسلامی به شهادت رساند.

هنوز بوی باروت از کوچه‌های تهران پاک نشده، هنوز مردم بر مزار شهدای تازه‌رفته حلقه زده‌اند، هنوز آسمان ایران در سوگ است. اما در این ۵۰ روز، یک چیز بیش از هر چیز خودنمایی کرده است: مردم ایران سنگرها را خالی نکرده‌اند.

از تهران تا یزد، از مشهد تا اصفهان، خیابان‌ها هر روز پرتر از دیروز شده است. نیروهای مسلح در میدان حضور دارند و مردم پشت سر آنان. جنگ تمام نشده، اما اراده ایران برای ایستادن، هیچ‌گاه به این اندازه محکم نبوده است.

در این گزارش، نگاهی می‌اندازیم به دیار یزد؛ سرزمینی که تاریخش مملو از مردانی است که در برابر حمله دشمن سر خم نکردند. برای اینکه بدانیم امروز چرا نباید خیابان را خالی کنیم، کافی است دیروز همین مردم را ببینیم.

روایت اول: فرخی یزدی؛ شاعری که لب‌هایش را دوختند، اما حرفش را نه

سال ۱۲۶۸ هجری شمسی، در یکی از محله‌های فقیرنشین یزد، محمدفرخی متولد شد. پدرش توان مالی نداشت، اما او را به مدرسه «مرسلین» فرستاد؛ مدرسه‌ای که توسط مبلغان انگلیسی در یزد تأسیس شده بود. فرخی ۱۵ ساله بود که شعری در سرزنش اولیای مدرسه سرود و از آنجا اخراج شد. از آن پس کارگری کرد و از نزدیک رنج مردم را لمس کرد.

سه چهار سال از انقلاب مشروطه گذشته بود که ضیغم‌الدوله قشقایی، فرمانداری مستبد، بر یزد حکومت می‌کرد. نوروز ۱۲۹۰ شمسی، در حالی که همه شاعران برای کسب لطف حاکم شعر می‌سرودند، فرخی در دارالحکومه یزد، مثنوی وطنی تندی خطاب به حاکم خواند. ضیغم‌الدوله چنان به خشم آمد که دستور داد لب‌های فرخی را با نخ و سوزن به هم بدوزند.

این عمل غیرانسانی، آتش خشم مردم را شعله‌ور کرد. مردم یزد در تلگرافخانه شهر تحصن کردند و مجلسیان در تهران وزیر کشور را استیضاح کردند. فرخی به تهران فرار کرد، اما دست از مبارزه برنداشت. سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامه «توفان» را منتشر کرد؛ روزنامه‌ای که بیش از ۱۵ بار توقیف و دوباره منتشر شد.

فرخی بعدها به مجلس راه یافت و در جناح اقلیت، با انتقادات تندش، دشمنان زیادی پیدا کرد. او در توصیف نمایندگان مجلس رضاخانی نوشت: «در اثر تمرین در گفتن «صحیح است قربان» چنان استاد شده بودند که حتی در حال چرت زدن هم می‌توانستند وظیفه خود را انجام دهند، بدون اینکه چرتشان پاره شود.»

پس از پایان دوره نمایندگی و از دست رفتن مصونیت پارلمانی، فرخی به مسکو و برلن فرار کرد، اما عشق به ایران او را بازگرداند. بازگشت، به معنای بازگشت به زندان بود. در ۲۵ مهر ۱۳۱۸، پزشک احمدی در بیمارستان زندان، با تزریق آمپول هوا به زندگی او پایان داد. گزارش رسمی گفت «بر اثر مالاریا درگذشت»، اما چهار سال بعد، پس از سقوط رضاشاه، همان پزشک به قتل فرخی اعتراف کرد. پیکر فرخی هرگز پیدا نشد، اما شعرش ماند و نامش در تاریخ مقاومت ایران ثبت شد.

روایت دوم: شیخ محمدتقی بافقی؛ یک مرد در برابر ارتش شاه

شیخ محمدتقی بافقی در سال ۱۲۹۲ هجری قمری (حدود ۱۲۵۴ شمسی) در شهر کوچک بافق در نزدیکی یزد متولد شد. تحصیلات دینی را در یزد آغاز کرد و سپس راهی نجف شد. در نجف، شاگردی آخوند ملامحمدکاظم خراسانی (صاحب کفایة الاصول) و سید محمدکاظم یزدی (صاحب عروه الوثقی) را کرد. ۱۷ سال در نجف ماند و سپس به کربلا رفت.

سال ۱۳۳۶ قمری به ایران بازگشت و در قم ساکن شد. در آن زمان، حوزه علمیه قم در وضعیت مناسبی نبود. بافقی به همراه چند روحانی دیگر، تلاش گسترده‌ای برای احیای حوزه آغاز کرد. وقتی آیت‌الله حائری یزدی به قم آمد، بافقی از او خواست بماند و خود یکی از دستیاران اصلی او شد. مسئولیت تهیه لباس و رسیدگی به امور طلاب را بر عهده گرفت و بر ساختن سه مسجد جدید نظارت داشت.

فروردین ۱۳۰۷ شمسی، قضیه به اوج رسید. همسر رضاخان به همراه گروهی از زنان بی‌حجاب دربار، وارد حرم حضرت معصومه(س) شدند و بدون چادر نشستند. بافقی وقتی از ماجرا آگاه شد، ابتدا پیغام فرستاد. اثری نکرد. خودش وارد حرم شد و فریاد زد: «حرام‌زاده‌ها، از حرم بیرون بروید.»

رضاخان با یک فوج زرهی از تهران به قم آمد. با چکمه وارد حرم شد، خودش بافقی را زیر لگد انداخت و به ناسزا گفت و سپس او را به زندان تهران فرستاد. بسیاری از محققان معتقدند همین ایستادگی بافقی، سیاست کشف حجاب رضاخان را حدود هشت سال به تأخیر انداخت.

بافقی پس از چند ماه از زندان آزاد شد، اما به شهر ری تبعید گردید. در آستان حضرت عبدالعظیم(ع) به امامت جماعت پرداخت. با عزل رضاخان در ۱۳۲۰ شمسی به قم بازگشت و در ۱۲ مرداد ۱۳۲۵ شمسی درگذشت. اما شجاعت او چنان تأثیری گذاشت که امام خمینی(ره) سال‌ها بعد در درس اخلاق خود، بارها از بافقی به عنوان الگویی نام برد که باید سرمشق قرار گیرد.

روایت سوم: آیت‌الله صدوقی؛ شهید محراب و مبارزی خستگی‌ناپذیر

اسفند ۱۲۸۸ شمسی، در یزد، در خانواده‌ای روحانی، محمد صدوقی متولد شد. پدرش میرزا ابوطالب، از روحانیان معروف یزد و پیش‌نماز مسجد حظیره بود. جد او به دلیل مبارزه با ظلم، توسط فتحعلی‌شاه قاجار به یزد تبعید شده بود. محمد در هفت سالگی پدر و در ۹ سالگی مادر را از دست داد، اما تسلیم نشد. از ۱۳ سالگی به مدرسه طلبگی رفت و سپس راهی قم شد.

در قم، از درس آیت‌الله حائری یزدی و آیت‌الله بروجردی بهره برد و به درجه اجتهاد رسید. پس از درگذشت حائری، تدریس سطوح عالی را آغاز کرد. شاگردانی چون مرتضی مطهری، محمدتقی جعفری، علی قدوسی و احمد جنتی از درس او استفاده بردند. مسئولیت رسیدگی به امور طلاب و تقسیم شهریه نیز با او بود.

صدوقی از روزهای اولیه آشنایی با امام خمینی(ره)، به یکی از همراهان جدی نهضت تبدیل شد. سال ۱۳۴۱، در اعتراض به لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی، سازماندهی اعتراضات روحانیان در یزد را بر عهده داشت. پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، در اعتراض به بازداشت امام، به تهران مهاجرت کرد. ساواک چنان از او می‌ترسید که تمام نامه‌ها و تلفن‌هایش را زیر نظر گرفت.

پس از پیروزی انقلاب، امام خمینی(ره) او را به سمت امام جمعه یزد نصب کرد. در دوران دفاع مقدس، با وجود وضع مزاجی نامناسب، شخصاً در جبهه‌ها حضور می‌یافت. سرانجام، در دهم رمضان ۱۴۰۲ قمری (یازدهم تیر ۱۳۶۱)، در محراب نماز جمعه یزد، با گلوله یکی از عوامل منافقین به شهادت رسید. او سومین شهید محراب لقب گرفت. امام خمینی(ره) در پیامی نوشت: «او بیش از ۳۰ سال با من آشنا بود... در تمام صحنه‌های انقلاب حضور داشت.»

روایت چهارم: شهید منتظر قائم؛ تنها شهید طبس

سال ۱۳۲۷ شمسی، در شهر فردوس خراسان، محمد منتظر قائم متولد شد. پدرش به دلیل ایستادگی در برابر جیره‌خواران حکومت وقت، مجبور به هجرت شد و خانواده به یزد کوچ کرد. محمد در رشته برق تحصیل کرد و دیپلم گرفت. در دوران سربازی، یک بار به دلیل پاره کردن و آتش زدن تصویر شاه در بازار شهر، به شدت تنبیه شد.

سال ۱۳۵۰، گروهی مخفی تشکیل داد. ششم بهمن ۱۳۵۱، نخستین اعلامیه این گروه در یزد توزیع شد و انعکاس وسیعی یافت. ساواک او را دستگیر کرد و ۱۵ ماه در سیاه‌چال‌های ساواک مورد شکنجه قرار گرفت. اما چنان هوشمندانه رفتار کرد که هیچ اعترافی از او نگرفتند و ناچار آزادش کردند.

پس از پیروزی انقلاب، با فرمان امام خمینی(ره) برای تشکیل سپاه پاسداران، منتظر قائم به عنوان نخستین فرمانده سپاه استان یزد انتخاب شد. سپاه را گسترش داد و با ضدانقلاب مبارزه کرد. وقتی اوضاع غرب کشور را خطرناک دید، با شماری از پاسداران راهی کردستان شد.

پنجم اردیبهشت ۱۳۵۹، خبر رسید که هلی‌کوپترهای آمریکایی در کویر طبس فرود آمده‌اند. پیش از حرکت نماز خواند. همرزمانش می‌گویند: «نماز آن روزش طولانی‌تر از همیشه بود. گفت: شاید نماز آخرمان باشد.» در مسیر، سوره فیل را خواند و تفسیر کرد: «این مملکت متعلق به امام زمان(عج) است و خدا خود از آن محافظت می‌کند.»

به منطقه رسید و برای جمع‌آوری اسناد وارد هلی‌کوپترها شد. در همین حین، بنی‌صدر - رئیس‌جمهور وقت - دستور بمباران منطقه را صادر کرد. محمد منتظر قائم در این بمباران به شهادت رسید. او تنها شهید عملیات طبس بود و نامش برای همیشه در تاریخ مقاومت ایران ماندگار شد.

۵۰ روز است که خیابان‌ها خالی نشده است

اسفند ۱۴۰۴، دشمن در اوج خیانت، همزمان با مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا، دست به حمله نظامی زد. رهبر انقلاب، جمعی از فرماندهان، و شماری از مردم عادی و کودکان به شهادت رسیدند. جهان منتظر بود ایران فروبپاشد. اما نشد.

۵۰ روز گذشته است و مردم ایران در خیابان‌ها سنگر گرفته‌اند. نیروهای مسلح در میدان هستند و پشت سر آنان، میلیون‌ها مردمی که درس مقاومت را از تاریخ خود آموخته‌اند. چرا خیابان‌ها خالی نشده است؟ چون تاریخ به آنان یاد داده: هر وقت اختلاف افتاده، باختیم. هر وقت متحد بودیم، بردیم.

ملی شدن صنعت نفت با اتحاد مردم و روحانیت به دست آمد. اما وقتی اختلاف افتاد، کودتای ۲۸ مرداد رقم خورد. امروز نیز دشمن از همین نقطه نفوذ می‌کند. هر صدایی که بوی اختلاف بدهد، از گلوی دشمن خارج می‌شود. دشمن یک چیز می‌خواهد: خالی شدن خیابان‌ها و به فراموشی سپردن خون شهدا.

از غیاث‌الدین کاشانی تا ابن‌سینا، از خوارزمی تا شهید فخری‌زاده، این سرزمین مادر همه تمدن‌هاست. دشمنی غرب با ایران، دشمنی با هویت مستقل و تمدن‌ساز ایرانی-اسلامی است. آن‌ها با ایران مشکل دارند چون ایران نماد مقاومت در برابر سلطه است. حمله به ایران، حمله به ۷۰۰۰ سال فرهنگ و تمدن است؛ حمله‌ای که هرگز به نتیجه نخواهد رسید.

آیندگان از ما خواهند نوشت

۵۰ روز از شهادت رهبرمان می‌گذرد. جنگ هنوز ادامه دارد. اما مردم ایران خیابان‌ها را خالی نکرده‌اند. همان طور که ما امروز از فرخی یزدی و بافقی و صدوقی و منتظر قائم به نیکی یاد می‌کنیم، آیندگان نیز از رشادت‌های امروز ما خواهند نوشت.

پیروزی نزدیک است. به شرط وحدت. به شرط مراقبت. به شرط اینکه هیچ صدای اختلافی را به خانه راه ندهیم. چون دشمن را خوب می‌شناسیم. همان دشمنی که یک روز لب‌های فرخی را دوخت، یک روز بافقی را زیر لگد انداخت، یک روز صدوقی را در محراب ترور کرد، یک روز منتظر قائم را در طبس شهید کرد، و یک روز در اسفند ۱۴۰۴، رهبر ما را. اما ما هنوز ایستاده‌ایم. قوی‌تر از همیشه.

انتهای خبر/

لینک کوتاه خبر

نظر / پاسخ از

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر می‌گذارید!